4 ماهگی ات مبارک...
سارینا جون امروز ٢٥/٥/٩٠ همراه با مامانی منیژه و بابا محمد ترا به درمانگاه برای قد و وزن و واکسن چهار ماهگی ات بردیم.
"چهار ماهگی ات مبارک"
می دونستم که دختر خیلی صبوری هستی و میتونی درد رو تحمل کنی، چون وقتی توی دلم بودی دائما برات سوره والعصر می خوندم...
وقتی روی تخت برای واکسن خوابیدی، مثل همیشه خنده به لب داشتی و خبر از چند لحظه بعد نداشتی:

ولی بعد از واکسن خنده های همیشگی ات تبدیل به گریه موقت شد و در این موقع هم دوربین بابا محمد بی کار نبود و گریه ات رو ثبت کرد:(ولی بگم که گریه ی دخترم موقتی بود، چون هیچ وقت خنده از لب های دخترم جدا نمی شه)

الهی مامانی برات بمیره، گریه هات رو نبینه
نسبت به واکسن ٢ ماهگی ات درد کمتری داشت و خیلی تب بالایی کردی.
نکته جالب این بود که حتی در این تب بالا نیز خنده از لبات جدا نمی شد.
اول شب تب کمتری داشتی و نیازی به پاشویه نبود :

ولی کم کم تا آخر شب تبت بالا رفت و تا صبح پاشویه ات کردم و مرتبا بهت قطره استامینوفن میدادم:




می دونم که دختر قوی هستی و این مرحله را هم به خوبی می گذرانی...

شب بخیر گلم، خوب بخوابی


4 ماهگی ات مبارک...
